تبلیغات
Davood Shahidi - اشک و گلایه ایراندخت - بخش دوم

اشک و گلایه ایراندخت - بخش دوم

اوهرگز پاسپورت آمریکائی نخواست (چنانکه من این را می گویم و می افزایم که اگر می خواست،بعنوان سالمند می توانست به شکل جدی از بیمه های تامین اجتماعی بهره مند باشد) و او اینگونه بود به خاطر عشق و شور به وطن.و ادامه می دهد و از اردشیر باز می گوید که او چقدر زیبا بودن و شیک بودن را در لباس و رفتار رعایت می کرد و دوست داشت.

از عواطف اردشیر می گوید و از کودکی هایش ازغرورش که همیشه به مورد های پولی از بالا وبا بی نیازی می نگریست و اینکه او به نام خود می بالید چون که بیانی خالص و مخلص از تاریخ ایران بود.

و همانطور مثل گنجشک بر پوسته ذهن حساس نوک می زند :رژیم غذائی آقا! در فلان رستوران اشرافی تنها یک سوپ! یا سالاد! قدم زدن های طولانی آقا... ورزش!

او همواره از مصائب خانوادگی پیش و پس از هجرت اردشیر می گوید و از مرگ غریبانه مادر در همان روزها.. و باردیگر نوک می زند که :

_به نظر شما اردشیر را کجا به خاک بسپاریم؟

و باز هم قرار می گذارد در فلان زمان و فلان لحظه که تلفن کنم و می گوید که او گوشی را بر نمی دارد.چون بسیار خسته است.

و من می گویم:

_آه ایراندخت عزیز! رنج و بیماری است که پیامبر را با شکوه می کند.باری ومی گویم که کسی نه در VOA  که من آن را به درستی VIRUS.O.A  می نامم نه اردشیر را می پسندد و نه آرش کمانگیر را. و می گویم که سر در خواهم آورد که چه کسی آن حرف ها را به این Red Neck  ها داده است و کرده ام و خواهم کرد.و حال نگاهی گذر به اصطلاح اردشیر نامه در دوهفته نامه تندیس بسنده می کنم که در باب اردشیرخان،چنین و چنان:

جدا از کامبیز _که اگر چند در طبیعت و بافت فکر و احساس بسیار متفاوت از اردشیر است_ شیرین نوشته بود و به همین روال و روایت بود هم ولایتی فرهیخته و ادیب بنده!_ که امیدوارم بیشتر بیندیشد که درکدام جمع و کدام سو قلم می زند_که به مجلس وزن و اعتبار بسیار داده بود.اما...

بقیه افراد و آحاد این گروه که زمان آغاز کار آنها،پس از سالهای 60_58 و یا خیلی هم حدود چند سال اخیر بود.با یک حساب ساده و آسان که خود نیز به آن و در آن اشتراک نظر داشتند که اردشیر را نه هرگز دیده اند ویا زمان جغرافیائی و مکان تاریخی را که او سیره اش در آن بالیده اند،هرگز نه دیده اند و نه شناخته اند که خب،طبیعی است که آنچه باز می ماند، تصویر چهره پف کرده و موهای ریخته و شکم برآمده ی این قربانی شیمیائی زده ی این جنگ همیشه گسترده.. .

و دیگر باقی نمی ماند جز ترهات و بی مایگی و روشنفکر زدگی و آویزان بودن به قلاب یأس فلسفی ! و خب سخن این است که چه اجباری است که بنویسند و بزرگی را که آنچنان بود این چنین بنمایند.حیرت انگیز این که همه ایشان بارها از ایراندخت به نام استاد خود نیز یاد کرده بودند.




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر