تبلیغات
Davood Shahidi - یک نامه

یک نامه

 یک نامه

سلام شاپرک!

دلم می‌خواهد چیز تازه‌ای را برایت بنویسم.

امروز احساس کردم که می‌توانم کاملاً واقعیت را درک کنم. این که تو چرا نباید زن من بشوی و من چرا نباید عاشق تو بشوم. دیگر جای هیچ نوع نگرانی نیست.

 

- یک رویا...

داشتم خیابان‌گردی می‌کردم. خیابان‌گردی زیر باران یکریز و مداوم که همه‌چیز را می‌شست. عابران عبوس با سرعت از کنارم می‌گذشتند. با سرعتی که فقط می‌توانستم سایه‌هاشان را ببینم.

همه‌چیز مثل تصوری از خاطره‌ای دور بود.

ناگهان، بدون اینگه چراغ مرا به ایستادن وادارد، نگاه کردم. پرنده‌ای داشت می‌آمدم. خطوط باران را می‌شکافت و می‌آمد. نگاهم کرد. چرخ زد. نشست روی شانه‌ام. سرش را آورد کنار صورتم. زیر گوشم چیزی مبهمی زمزمه کرد.

من سرم را تکان دادم. انگار که زبان پرنده‌ها را می‌دانم. او برگشت، بال‌هایش را باز کرد و پرید، دور شد. نگاهم را به آسمان کشاند. آنجا، قوس و قزحی بود. پرنده در قوس و قزح ناپدید شد. قوس و قزح را نگاه کردم.

 

- بعدها در واقعیت...

من با مداد رنگی سعی می‌کنم. قوس و قزحی را نقاشی کنم. همه‌جا روی کاغذ. روی دیوار، حتی در حاشیه روزنامه، درست آن را به‌خاطر نمی‌آورم ولی باز هم سعی می‌کنم.

شما قوس و قزح را دیده‌اید؟

 

- چقدر معمولی به‌نظرم می‌آیی؟

چقدر معمولی و ابله به‌نظرم می‌آیی. عظمت خود را از دست داده‌ای.

شاپرک بیچاره من، حتی اسمت برایم غریبه است.

دیگر عاشق تو نیستم!

طفلکی شاپرکم؟ شاپرک من. طفلکی جهودک من!

اذیتت کردم، بال‌ها و پاهایت را سوزاندم و رویای ترا اسیر کردم.

 

- می‌نویسم

می‌نویسم:

یهوه ترا آفرید. پس من یهوه را می‌آفرینم.

آهای مرده بزرگ، زنده شو، بلندشو مرده! بلندشو!

 

- زن‌ها با پیر شدن می‌میرند

زن‌ها با پیر شدن می‌میرند و با آنچه با آن ازدواج می‌گویند، پیر شدن را آغاز می‌کنند.

حالا می‌توانم ترا احساس کنم که پیر می‌شوی.

چهره‌ات بسیار حسابگرانه و نگاهت موذی است. تو دیگر ارزش عشق نداری. بیشتر به درد این می‌خوری که آدم فراگ تنش کند و با تو برود و یک اپرا ببیند. همین!

دلم می‌خواهد ترا در آغوش بگیرم. سرم را جلو بیاورم و بر روی جسم تو اشک بریزم. شاید اشک‌های من ترا کمک کنند. جسم ترا شستشو بدهند و روح جوان تو، که آن‌قدر عاشقانه بود آزاد شود.

احساس می‌کنم که بیشتر یهودی هستی تا اینکه خودت باشی! کاملاً یهودی شده‌ای! حتی بوی خاصی که یهودی‌ها می‌دهند، می‌دهی. بوی کهنگی و قدمت سالیان را.

با پالتویت، آه بانوی من، در کنار خطی از رویا، قدم می‌زنی و دور می‌شوی.

 

- حرف آخر...

من هرگز از عشق تو رنج نبرده‌ام. هرچند که می‌دانم که عشق همه‌اش رنج است. در این رنج، زیبائی است.

متشکرم که مرا عاشق خود کردی. زن کاملاً معمولی!

مدتی است که احساسی ندارم. در چرخ‌ها قرار گرفته‌ام که مرا می‌برند.

آه، من دارم تغییر می‌کنم. من تغییر کرده‌ام.

وحشت من به خاطر از دست دادن تو نیست. هرگز متأسف نیستم که چرا ترا از دست داده‌ام. چیزی که مرا نگران کرده است، قلب من است. قلب من واقعاً دیگر فقط یک تکه گوشت شده است. قلب من چه شده؟

من دارم عشق را از دست می‌دهم. کمکم کن!

این درست شبیه آخر یک آهنگ است، که صدای خواننده، آرام می‌شود و تکرار می‌شود.

این ترانه که در درونم زمزمه کردم و نام ترا داشت، به آخر خود نزدیک می‌شود. رویای تو مثل مهی در صبحدم می‌پراکند. تو زندگی معمولی خود را انجام می‌دهی. من هم زندگی معمولی خودم را.

 

- تو برای من

تو برای من، چهره هستی، نگاه هستی و یا حضور

از آن حالت‌های شهوانی که زن‌ها در من برمی‌انگیزند. نیستی.

همه رویا هست.

 

- نشسته‌ام و تو هم نشسته‌ای

نشسته‌ام و تو هم نشسته‌ای

من، دور می‌شوم

می‌نویسم:

دختر یهودی!

نمی‌دانم. شاید روزی عاشق تو بودم. روزی هم چهره‌ات را به‌خاطر نخواهد آمد. می‌دانم اگر مثل احمق‌های قدیمی بودم. اگر سعادت آن را داشتم که از آن احمق‌های قدیمی باشم. می‌نشستم و راجع به چشم‌های تو شعر می‌گفتم. متأسفانه که اطراف مرا چنان حقایق تلخی فرا گرفته‌اند که چشم‌های تو نمی توانند موضوع جالبی باشند برای شعر گفتن، برای عشق ورزیدن. اصلاً عشق هم نمی‌تواند موضوع جالبی باشد. دلم می‌خواست که به آن خاخامی که در روح تو است، این را بگویم و بفهمانم.

ایکاش آن ابلیس، من بودم.

در هیأت مردی زیبا

آنکه حتی قلب مادران را هم به تپش درمی‌آورد

می‌آمدم. آنجا... در باغچه قدم می‌زدم

باد در موهایم می‌پیچید و صدای موسیقی می‌داد

ترا به نام، می‌خواندم

عاشقم می‌کردم، می‌فریفتم...

شب عروسی‌ات است.

تالار را چیده‌اند

اما نه به‌راستی آن‌طور که شایسته توست کمی خست و خباثت به‌کار برده‌اند. کار جهودهائی است که زیبائی و شکوه ترا باور ندارند.

خانواده محترم با شادی توأم با نگرانی این‌طرف و آن‌‌طرف می‌روند. میز و صندلی‌ها، شیرینی خامه‌ای و قهوه، برق می‌زنند. پنکه‌ها، هوای گرم و کمی دم‌زده را خراش می‌دهند. صدای پاهای رفت و آمد، کم‌کم به‌گوش می‌رسد و مهمانان محترم پیدایشان می‌شود. تعارف می‌کنند و لبخند می‌زنند و به سر جاهایشان هدایت می‌شوند. لباس‌هایشان رنگی است و به محیط خاکستری تالار جلوه می‌دهد. خنده‌ها این‌طرف و آن‌طرف به گوش می‌رسد. بعضی وقت‌ها هم صدای جویدن میوه‌ها توأم با صدای ملچ‌ملچ دهان‌های خشک و ماسیده.

تو در لباس عروس نشسته‌ای، در لباس سپید عروس. لباس سپیدی که داماد بی‌تابانه لحظه‌شماری می‌کند تا پس از پایان تشریفات، در خلوت عاشقانه زفاف، از تنت بیرون بیاورد.

چراغ‌ها روشن می‌شوند و موسیقی آرامی توی هوا پرسه می‌زند.

تمام ارواح هم با تابوت‌هایشان دعوت شده‌اند و کمی دورتر در اطراف ساختمان تالار پرواز می‌کنند و به انتظار شروع مراسم خمیازه می‌کشند.

روح پدرت، شادمانه، در گوشه دوری در تارکی پرستاره شب، از درون حفره‌های خالی چشمانش با نگاهی عمیق، حرکات ترا دنبال می‌کند و قلبش که دیگر مدتی است که مرده، به آرامی می‌طپد. پدرت در دوردست‌های مرگ منتظر است تا ببیند تو خوشبخت می‌شوی و آرام بگیرد.

من چون کودک پنج ساله‌ای گوشه تالار مانده‌ام. پس بچه لجوج و یکدنده‌ای که بغضش گرفته است و با لج دارد محیط را می‌نگرد. پسر بچه تنهائی که دارد ترا برای همیشه از دست می‌دهد. آه شاپرک چکار می‌توانم بکنم؟

خاخام اشاره می‌کند و لبخند می‌زند. عروس و داماد در کنار هم قرار می‌گیرند نیش مهمان‌های محترم باز می‌شود. او اورادی را می‌خواند و کتابی را باز و بسته می‌کند.

تو برای همیشه از دست می‌روی.

و هلهله میهمانان و ارواح ناگهان سکوت مرگبار تالار را در هم می‌شکند.

تو برای همیشه از دست می‌روی.

میهمان‌ها و ارواج به سوی میوه‌ها و شیرینی‌ها شیرجه می‌روند

تو برای همیشه از دست می‌روی.

هوای تالار سنگین‌تر می‌شود و موسیقی اوج می‌گیرد.

تو برای همیشه از دست می‌روی.

من گریه‌ام می‌گیرم ولی کسی توجهی نمی‌کند. توی شلوغی تالار از لج، دندان قروچه می‌کنم. چکار می‌توانم بکنم،‌ شاپرک!

پای مهمانان محترم را محکم لگد کنم. با دستان کوچکم تزیئینات زیبای کیک عروسی ترا خراب کنم. گریه کنم. دهن‌کجی کنم. جیغ بزنم. مرکب خودنویسم را روی لباس سفید تو بپاشم. ریش خاخام بی‌شعوری را که دارد خطبه عقد را می‌خواند بگیرم و محکم بکشم.

من آن گوشه تنها مانده‌ام و همه‌چیز را از دست می‌دهم. بدون اینکه حتی گریه‌ام را کسی اهمیتی دهد. ولی من کم‌کم قد می‌کشم. کفش‌هایم برایم تنگ می‌شود. موی سرم می‌ریزد. اطراف شقیقه‌هایم سفید می‌شود و چهل ساله می‌شوم. اشک‌هایم را پاک می‌کنم.

یک عاشق چهل ساله در تالار باشکوه بیست و پنج سالگی چه می‌تواند بکند. هنوز شام را سرو نکرده‌اند که من خارج می‌شوم. بدون اینکه حتی به تو نگاهی بیندازم یا از کسی خداحافظی کنم.

خیابان ساکت و خلوت است. همه شهر ساکت و خلوت است. من آرام، آرام، با کفش‌های تنگ دوران کودکیم قدم می‌زنم و دور می‌شوم و همهمه تالار فراموش می‌شود.

در گوشه دور دیگری از شهر مراسم دیگری برپاست. پای بلند سنگی کنار سنگفرش خیابان.

شاپرک! قرار است دختر بچه عشقمان را از آن بالا بیندازند پائین... مراسم این است.

حتی خاخامی که مراسم عروسی ترا انجام داد با عجله می‌آید که این مراسم را از دست ندهد. همة روحانیون همة ادیان جمع شده‌اند. خاخام‌ها، کشیش‌ها و آخوندهای... محترم روی مبل‌ها در جای مخصوصشان نشسته‌اند و دارند از زیر قبا شکم‌هایشان را می‌خارانند.

پس مراسم کی اجرا می‌شود؟

به دختر بچه‌مان لباس آبی رنگ پوشانده و چشمانش را با دستمال سیاهی بسته‌اند. جلاد بلندقامت سرخ‌پوشی پشت سر او راه می‌رود و او را از پلکان پرپیچ و هزارتوی برج به بالا به سر منزل مرگ هدایت می‌کند. همه‌چیز کاملاً طبیعی است.

روحانیون محترم لبخند می‌زنند.

بالای برج، دختر آبی‌پوش، سکوت و خنکی هوا را احساس می‌کند و جلاد، چشم‌بندش را باز می‌کند تا ستاره‌ها را برای آخرین‌بار ببیند. هیچ نسیمی نمی‌وزد. اورادی خوانده می‌شود و ساعت بزرگ به صدا درمی‌آید.

جلاد جلو می‌آید و دست دختربچه آبی‌پوش را می‌گیرد تا به کنار دیواره برج هدایت کند. روحانیون آروغ می‌زنند و هلهله می‌کنند.

دختربچه آبی‌پوش ناگهان انگار که چیزی به‌خاطر آورده، می‌ایستد و چهره‌اش در هم می‌رود. نام ترا زمزمه می‌کند و این زمزمه به استغاثه و فریاد تبدیل می‌شود. جلاد او را محکم می‌گیرد.

در میان گریه و استغاثه نام ترا که مادرش هستی صدا می‌کند. ولی تو آن دورها، کنار ارواح یهود، بی‌اعتنا ایستاده‌ای.

می‌شود احساس کرد که ناگهان سراسیمه می‌شوی، ولی یکی از پیامبران بنی‌اسرائیل، به کمانم یوشع نب، دهان هرگز مسواک نزده‌اش را کنار گوش تو می‌آورد و به عبری چیزی را زمزمه می‌کند و تو به راه راست هدایت می‌شوی...

جلاد با بی‌حوصلگی دختربچه را بغل می‌کند دختربچه کنار پرتگاه ناگهان آرام می‌گیرد و به نقطه نامعلومی در افق خیره می‌شود. بعد او را از آن بالا، می‌اندازد پائین. او در هوا چرخ می‌خورد و چرخ می‌خورد و روی سنگفرش له می‌شود.

من سیگاری روشن می‌کنم. هوا ناگهان خیلی سرد می‌شود و همه کم‌کم می‌روند دنبال کارشان. من پای جسد می‌روم. حسابی متلاشی شده است. استخوان‌های ظریفش کاملاً خرد شده و عضلاتش پاره، پاره و از درون جمجمه خرد شده‌‌اش خون فراوانی بیرون می‌زند و به‌تدریج روبان قرمزش و اجزاء متلاشی شده‌اش در خون آغشته می‌شوند.

اول فکر می‌کنم که جسد او را جمع کنم و در کفنی بپیچم. بعد فکر می‌کنم بهتر است کار را به سوپورها بسپارم.

دور می‌شوم. از شهر هم دورتر. شاید در آن نقطه نامعلومی در افق که دختربچه آبی‌پوش به آن خیره شده بود، می‌ایستم.

جز برهوت، هیچ‌چیز دیگر نیست.

کلاهم را برمی‌دارم و زانو می‌زنم و از خدا، نه خدائی که روحانیون همه ادیان را آفرید تا قلب‌ها را از هم جدا کنند، بلکه خدائی که نگاه زیبا و مهربانی لبخند ترا آفریده است طلب بخشش می‌کنم. زانو می‌زنم و برای تو و شوهر تو بچه‌هایتان دعای خیر می‌کنم.

دیگر طاس شده‌ام و عاقل.

- اگر خدا بودم

اگر خدا بودم

برای خود زنی می‌آفریدم

بدنش از چرم

خدشه ناپذیر از نوازشهایم

از شهوتم

اگر خدا بودم

زنی می‌آفریدم

برای خود

با پستان‌هایی از چرم

با لب‌هایی از چرم

پایان.

 





 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.